عبد الله قطب بن محيى
427
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
مستغرق شطرنج و معتبر اوضاع آن است ، از حالت مسماة بيرون فرحان است و از عكس آن غمگين ، چون از اصل شطرنج معرض شد و قطع نظر از آن اوضاع و اعتبارات كرد ، نه بردن بردن است و نه باختن باختن ، و همچنين امر دنيا ، اكنون شطرنجبازى چه ضرورت و همچنين دنيا دارى ! اين همان حكايت است كه كسى شعر مىگفت و در الفاظ تحريفات مىكرد ، گفتند : چرا چنين مىكنى ؟ گفت براى ضرورت شعر ، گفتند : شعر چه ضرورت ؟ اكنون دنيادارى چه ضرورت است تا اين خفض و رفع پيش آيد ، درست به آن ماند كه شخص روى به بيابانى نهد ، بعضى از راه آن آسان و بعضى دشخوار ، ساعتى در راه آسان رود و فرحان باشد و ساعتى در راه دشخوار افتد و نالان باشد ، اصل طى اين بيابان براى چه پيش گرفته و خود را گرم آن كرده ؟ به حال خود باشد و آسوده بنشيند ، براى چه از خود به در رفته و خود را گرم و گنده كرده ، به حال خود باشد و خيره ، به خود رسيدن كه صوفيان گويند همين است ، اما تا آدمى اين سكينه مىيابد خيلى كار است ، اى اخوان ! عارفان چرا دست از دنيا داشتهاند ؟ براى آنكه باز وقت خود افتادهاند و ديدهاند كه « من حيث لا يعرف » گرم كارى چنداند ، با خود انديشيدهاند كه مقصود چيست ؟ براى چه ما خود را گرم اين غصه ( قصه ) كردهايم ؟ هيچ موجبى آن را نيافتهاند ، دست به دندان گزيدهاند كه دريغ ما اين روزگار در چه كار بوديم ، كارى مىكرديم كه نمىدانستيم كه براى چه مىكنيم ، شاد باش خر به افسار ؟ دست از همه كاروبار بداشتهاند و پيمان كرده كه تا ندانيم كه در چه كاريم دست به هيچ كار ننهيم . اين دريغ خوردن توبه است و اين پيمان كردن آهنگ سلوك ، هركس بايد كه با خود بگويد كه تو اين كاروبار براى چه به گردن خود نهادهاى جواب از خود خواهد شنيد كه براى آنكه بزرگى باشم ، بگويد اين زمان چه كه بزرگى باشى ؟ از آن جهت تو مىخواهى كه بزرگى باشى كه بزرگى نزد تو چيزى شده اگر نخواهى خير ، همچون